|
چه توان کرددلی سوخته می خواهم و نیست لقمه ای از نی افروخته می خواهم و نیست کاش ای کاش که یک هفته شقایق بودم پاره ای از جگر سوخته می خواهم نیست باز هم راز دلم فاش شد از راه زبان دست من نیست لبی دوخته می خواهم و نیست
گفتم چشمم گفت:
كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه غمها نبود كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج واز دريا نبود كاش بودي تا زمستان دلم اينچنين پرسوز وپرسرما نبود كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود
بود بر شاخه هایم آخرین برگ تو پنداری که شب چشمم به خواب است ندانی این جزیره غرق آبست به حال گریه می خوانم خدا را به حال دوست می جویم شما را زبس دل سوی مردم کرده ام من در این دنیا تو را گم کرده ام من مرا در عاشقی بی تاب کردی کجا هستی دلم را آب کردی نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست که پیش روی ما غمگین حصاریست بود روز تو برای ما شب تار صدایت می رسد از پشت دیوار کلام نازنینت مهر جوش است صدایت در لطافت چون سروش است بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست شب ما بهر تو همگام روز است به وقت صبح تو ما را شب آید در آن هنگامه جانم بر لب آید کویرم من، تو گلشن باش ای یار به تاریکی تو روشن بــاش ای یار
اون لحظه کـــه تــو فکرتم، گــريه امــونم نميده غم ميشينه رو آينه، گـريه امـــونم نميده از روزي کـــه نديـدمت، دلتنــگ چشمــاي توام نمي دونم چه حسيه، بي تاب دستهـــاي توام تيـک تيــک ساعت اتاق، صــداي قلبتــو داره گلــدون پشت پنجــره، تــو رو به يــادم مياره ميپيچه عطر نفسهات تو هر کجاي اين خونه از دوري و نبودنت، دلــم چـه تنهــا مي مونه وقتي نباشي پيش مــن قلبم ترک ور ميداره! يــواش يــواش ميشکنه و اشـک منو در مياره اون لحظـه کـه تـــو فکرتم، گــريه امــونم نميده تو اين روزاي بي کسي غم هميشه باهام بوده (شايان نجاتي) |
About![]()
من نمی دونم این عشق و عاشقی چیه؟؟؟ Archivesآبان 1387مهر 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
محکوم به تنهایی |