تبليغاتX
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ

عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت22:58توسط غزل | |

 

چه توان کرددلی سوخته می خواهم و نیست

 

لقمه ای از نی افروخته می خواهم و نیست

 

کاش ای کاش که یک هفته شقایق بودم

 

پاره ای از جگر سوخته می خواهم نیست

 

باز هم راز دلم فاش شد از راه زبان

 

دست من نیست لبی دوخته می خواهم و نیست

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت22:58توسط غزل | |

گفتم چشمم گفت:


به راهش مي دار


گفتم جگرم، گفت:


پر آهش مي دار


گفتم که دلم، گفت:


چه داري در دل؟


گفتم غم تو، گفت:


نگاهش مي دار

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت22:45توسط غزل | |

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت22:40توسط غزل | |

 

كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه غمها نبود

 

كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج واز دريا نبود

 

كاش بودي تا زمستان دلم اينچنين پرسوز وپرسرما نبود

 

                        كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت22:38توسط غزل | |

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت22:32توسط غزل | |

بود بر شاخه هایم آخرین برگ

 

تو پنداری که شب چشمم به خواب است

 

ندانی این جزیره غرق آبست

 

به حال گریه می خوانم خدا را

 

به حال دوست می جویم شما را

 

زبس دل سوی مردم کرده ام من

 

در این دنیا تو را گم کرده ام من

 

مرا در عاشقی بی تاب کردی

 

کجا هستی دلم را آب کردی

 

نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست

 

که پیش روی ما غمگین حصاریست

 

بود روز تو برای ما شب تار

 

صدایت می رسد از پشت دیوار

 

کلام نازنینت مهر جوش است

 

صدایت در لطافت چون سروش است

 

بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست

 

شب ما بهر تو همگام روز است

 

به وقت صبح تو ما را شب آید

 

در آن هنگامه جانم بر لب آید

 

کویرم من، تو گلشن باش ای یار

 

به تاریکی تو روشن بــاش ای یار

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت22:30توسط غزل | |

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت22:26توسط غزل | |

اون لحظه کـــه تــو فکرتم، گــريه امــونم نميده

غم ميشينه رو آينه،  گـريه امـــونم نميده

از روزي کـــه نديـدمت، دلتنــگ چشمــاي توام

نمي دونم چه حسيه، بي تاب دستهـــاي توام

تيـک تيــک ساعت اتاق، صــداي قلبتــو داره

گلــدون پشت پنجــره، تــو رو به يــادم مياره

ميپيچه عطر نفسهات تو هر کجاي اين خونه

از دوري و نبودنت، دلــم چـه تنهــا مي مونه

وقتي نباشي پيش مــن قلبم ترک ور ميداره!

يــواش يــواش ميشکنه و اشـک منو در مياره

اون لحظـه کـه تـــو فکرتم، گــريه امــونم نميده

تو اين روزاي بي کسي غم هميشه باهام بوده

(شايان نجاتي)

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت22:22توسط غزل | |

تو دعـــا کن واسـه يــارت

داره مــيــاد تـــوي راهـــه

ديگه دستات واسه من نيس

تـو سرت خيـــال مـــن نيس

قهــر و نـــاز تـــوي چشمات

واسه اونه مــال مـــن نيس

(شايان نجاتي)

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت22:17توسط غزل | |

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت22:16توسط غزل | |

بیا بلبل از این کوچه گذر کن

بزن چه چه رفیقان را خبر کن

اگر پرسند که آنها در چه حالند

                    بگو در میکده چشم انتظارند

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت22:6توسط غزل | |