تبليغاتX
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ

عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت22:32توسط غزل | |

اگر احساس میکردی غم و درد جدایی را

به او هرگز نمی دادی سراغ آشنایی را

اگر بیدار می بودی شبی را تا سحر ای دوست

به ما هرگز نمی گفتی کلامی از جدایی را

اگر عاشق نمی گشتی برآن چشم سیاه او

به خود هرگز نمی دیدی بهار آشنایی را

نشانم گر نمی دادی محبت را به رویی خوش

ز دل هرگز نمی بردی شرار از خود نمایی را

من آن آهوی بی تابم که می تازم بر این صحرا

چونان تازم در این صحرا که دریابم رهایی را

اگر ، از اشک ،رخ مارا کنی یکدم نظر از دور

به خورد خود نمی دادی شراب بی وفایی را

اگر دانی که هجرانت چه کرد با این منه تنها

به من هرگز نمی کردی چونان بی اعتنایی را

اگر رنجیده ای از من ،ببخشا عاشق خود را

                                       من ،این گفتم ولی هرگز نمی بخشم

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت22:25توسط غزل | |

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت22:23توسط غزل | |

به اون خداي آسمون ساده ازت نميگذرم

يه روز ميارم به سرت هرچي آوردي به سرم

يه روز تلافي ميكنم همه دروغاي تو رو

اون روز نميگم كه بمون اون روز فقط ميگم برو

كاشكي كه دست سرنوشت تو روزگارت مي نوشت

بختت سياست يه عالمه بد ببيني از همه

كاشكي تو اوج بي كسي به گل بشينه قايقت

زنده به گورت بكنه تلف بشه دقايقت

به اون خداي آسمون ساده ازت نميگذرم

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت22:21توسط غزل | |

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت22:20توسط غزل | |

 

ای یار من کجائی؟دانم تو بی وفائی

 

این دل چو گشته خونین جانا چرا جدائی؟

 

گفتی که من ندارم جز عشق تو پناهی

 

دانم دروغ گفتی از روز آشنائی

 

نفرین به ماه آذر چون ماه آشنائیست

 

صد آفرین به بهمن چون ماه بی وفائی

 

روزی که با منی تو گفتم غمی ندارم

 

اما چه اشتباهی غم پیش و من هوائی

 

من می روم بمانی با یار تازه خود

 

اما بدان که جانا در قلب من خدائی

 

تا آخرین نفسها دارم هوای یارم

 

شاید شود به روزی آن کم کند جدائی!

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت22:15توسط غزل | |

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت22:11توسط غزل | |

می روم خواهم فراموشم کنی

گر بمانم زهرها نوشم کنی

من خطا کردم که گفتم عاشقم

از چه خواهی عشق را دوشم کنی

من جوانی بی هنر هستم بدان

از چه خواهی پیر و درویشم کنی

گر مرا پیرم بکردی با غمت

من جوانم، گر چه اغوشم کنی

چشم ها یک دم نمی خوابند، ببین

بس که در خوابم تو مغشوشم کنی

گر چه جانا می روم اما بدان

روز مرگم تو کفن پوشم کنی!!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت22:11توسط غزل | |

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت22:7توسط غزل | |

 

کجا دانم به غیر من جفا با صد نفر کردی!!؟

تو را دیدم که ای جانا،به چشمانم نظر کردی

ندیدی غصه وغم را،که شادی را به سرکردی

به چشمانت قسم خوردم،که تا وقتی که من هستم

ز جانم همرهت گردم،ولی از من هذر کردی!!

نمی دانم چرا؟روزی که دیدم عاشقت گشتم

تو هم با عشوه ونازی بخندیدی گذر کردی

جفا کردی به اسانی ز من عشقت گسستی تو

کجا دانم به غیر من جفا با صد نفر کردی!!؟

به ان باغی که گلها را ز گل برگش جداکردی!

چو من هم بلبلی بودم،چنان بی بال و پر کردی

ز هوش و عقل من از سر چنان ناگه پرید و رفت

که از دیوانگانم چون مرا دیوانه تر کردی

بدان*ساقی*ز هجرانت چنان عالم کند ویران

تو هم نفرین کنی خود را چرا بی او سفر کردی

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت22:5توسط غزل | |

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت22:1توسط غزل | |

خدایا ناله ام از درد و غم نیست

کدامین را بگویم،غم که کم نیست 

فلک با من مکن اینگونه بازی

خدا داند که شادی در دلم نیست

مرا با غم رها کن تا بسوزم 

ز غم هایی که دادی یک شبم نیست

مرا از راه عشقم بر مگردان 

که ترس عاشقان از پیچ و خم نیست

دگر ان عاشقی هم بچه بازی است

دگر، ان بچه بازی هم سرم نیست

نگر این جسم من خالی روح است 

برای مردنم هان یک قدم نیست 

خدا را یک شبی با درد خواندم 

که سیرم از جهانت،طاقتم نیست 

صدای ساز دل نا کوک کردم 

که رفتند و کسی دورو برم نیست 

سرودم شعر خود با اشک و زاری 

اگر هم شاعری در این تنم نیست

+نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت22:0توسط غزل | |