تبليغاتX
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ

عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ

+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت20:29توسط غزل | |

به چشم من نگاه نکن ٬ دوباره گریت می گیره

ساده بگم که عشق من ٬ باید تو قلبت بمیره

فاصله بین من تو ٬ از اینجا تا آسموناست

خیلی عزیزی واسه من ٬ اما زمونه بی وفاست

قسم نخور که روزگار ٬ به کام ما دوتا نبود

به هر کی عاشقه بگو ٬ غم که یکی دوتا نبود

بگو تا وقتی زنده ام ٬ نگاه تو سهم منه

هر جای دنیا که باشی ٬ دلم واست پر می زنه

برای این در به دری ٬ تو بهترین گواهمی

                              دروغ نگو ٬ که می دونم همیشه چشم به راهمی

+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت20:17توسط غزل | |

+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت20:16توسط غزل | |

می گویم :دوستم داری؟

 

می گوید:آری بیشتر از جانم!

 

می گویم:دروغ می گویی...

 

بی آنکه چیزی بگوید، سرش را روی شانه هایم می گذارد و از خجالت دم بر نمی زند...

 

                                   آخر من ندانستم دوستم دارد یا نه؟

+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت20:9توسط غزل | |

+نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت20:8توسط غزل | |

دلم تنگ است

دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت21:6توسط غزل | |

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت21:0توسط غزل | |

 

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم

لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است

کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي زيبا ,

گلهاي رز زرد فروميريزد

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت20:52توسط غزل | |

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت20:46توسط غزل | |

 

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه

ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي

 که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل

کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان

داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو

نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيري

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت20:44توسط غزل | |

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت20:43توسط غزل | |

 

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک

بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم

، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت20:39توسط غزل | |

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت20:39توسط غزل | |

 

شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟مادر می گوید:شاید این رفع

بلاست.یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.شیشه ی پنجره را

زود شکست.کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست,عابری خنده کنان می

آمد...تکه ای از آن برمی داشت مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم ...هیچ کس

هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم

 کمتر است؟؟دل سخت شکست اما,هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت20:34توسط غزل | |

گفته بودی شعرهایم رامثل آنروزها نمی خوانی

آه قلبم شکسته می بینی شایداین رادگرنمی دانی

مهربانان خوب می دانند قلب عاشق همیشه شکسته است

توکه قلب شکسته رادیدی ازچه راضی شدی برنجانی

گفته بودی که می میرم یک شب بی ستاره .ابری

صبح هم پانویس مطبوعات می شود مرگ عشق ایرانی

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت20:33توسط غزل | |